پوريا كوچولو |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
تولد
اذان مي گن .من درد مي كشم .از ديشب تا حالا نخوابيدم به محض اينكه چشمم گرم ميشد درد بيدارم مي كرد ..وارد بيمارستان كه شدم ترس هم اضافه شد .كاش مي تونستم فرار كنم
…..كاش يكي با من مي اومد……روي سر در اتاق زايمان قران بود …يا من بد حال بودم يا واقعا پرستار بد خلق بود.ازش ترسيدم..مدتي طول كشيد تا روي تخت اتاق عمل بخوابم… به غير ازاتاق و ادم هاي اون چيز ديگه اي ديده نمي شه ..صدا ها رو مي شنوم .ولي نمي فهمم چي مي گن .20-30 دقيقه :صداي گريه …به زمين خوش اومدي….ادم ها دور وبرم مي چرخند حالم رو مي پرسند. ….دلم پر مي زنه مسافر كوچولويم رو ببينم…,وقتي تو رو تو اغوشم گذاشتند. گرمي تنت رو كه احساس كردم . همه وجودم سر شار از شادي شد. عزيزم به خود مي بالم كه تو رو دارم واز خدا ممنونم| لینک | جمعه، 15 تير، 1386 - ameneh |





